هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

روزهایی که بر ما گذششششت ;)

سلااااام سلااااام صد تا سلام به نوگلهای خوش عطرو بوی خودممممم نانازیهای شیرین عسلممممممممممممممم قربونتون برم الهی نفسهای من ببخشید که این مدت نیومدم تا وبلاگتون رو بروز کنم آخه مامانی اوضاع و احوال خوشی نداشت و بعد از ایام عید همش تو مشکلات بودم از یلدا بگم که سوزش ادرار ناجوری گرفت و چند روز خیلی سخت رو پشت سر گذاشت بمیرم برات مامانی هر بار دستشویی میبردمت دو تایی با هم گریه میکردیم .... اما یه خیری که داشت این بود که دیگه به پوشک بای بای گفتی و خلاااااااااااصصصصصصص شدیم اینبار با فشاری که بهم اومده بود برای دستشویی بردن و کارهای زیادی که داشتم فسقل پایین اومده بود و باعث شد یه مدتی استراحت مطلق باشم.... اما کدو...
30 تير 1394

نوروز 94 ومعلوم شدن جنسيت فسقلي

گل مامان دختر نازمممممممم گل پيازمممممممم نفسم عمرم زندگيـــــــــــممممممممم سال نو مبارك امسال رو با خوبي شروع كرديم الحمدالله اين بار يه نفر ديگه يواشكي كنار سفره هفت سين نشسته بود قبل از اينكه سال تحويل بشه شما رفتي كمي خوابيدي منم از فرصت استفاده كردم و هفت سين رو چيدم و چندتا از كارام رو انجام دادم وقتي بيدار شدي و هفت سين رو ديدي يهو جيييغغغغغغغغغ كشيدي گفتي وااااااااااااي ماماااااان اينا چيه ؟؟؟؟؟؟؟؟ چقدر قشنگه  وااااااااااي خيلي دوستش دارمممممممممم از هيجاني كه داشتي ما هم حسابي رو ذوق اومديم و با هم كنار سفره نشستيم تا سال تحويل شد ساعت "11  :'15 :2  شنبه ...
21 فروردين 1394

یلدا و روزهایی که گذشت

سلام گل مامانیییییی عشقم نازم نفسمممممم تو این مدت در حال خونه تکونی و آماده شدن برای عید بودیم شما کلی کمکم بودی از شستن فرش تااااا پاک کردن میز و مرتب کردن اتاقا با آب بازی عشششششق میکردی هر روزی که شستنی داشتیم ده دست لباس بایست برات عوض میکردم برای اینکه اجازه آب بازی رو بگیری با زیرکی میومدی میگفتی ماماااااان خسته شدی???? آب بده من کمکت بتونمممم آب بلیزم رو فرش تمیز بشهههه یا برس دستت میگرفتی میگفتی من تمیزتر میشورم یه روز که داشتم خونه رو جارو میکشیدم گفتی ماماااان اتاق من جارو میکنی???? گفتم گلم اتاق شما رو اول از همه مرتب کردم و جارو کشیدم گفتی جارو کردی? دستت دد نتونه واااااااای منو میگی از شنیدن ا...
28 اسفند 1393

مهمون کوچولوی ما

یک ماهی میشه متوجه یه موجود کوچولو شدم یه ریزه میزه که با اومدنش خونوادمون گرمتر میشه و چهار نفره یه دوست یه همبازی یه همصحبت برای یلدا جونم... وقتی متوجه شدم ناراحت نشدم نه من نه بابا ... فقط یه کم نگران یلدا شدم چون هنوز کوچیکه و احتیاج به مراقبت داره بزرگترا میگن با هم بزرگ بشن بهتره دوستای خوبی میشن امیدوارم همینطور باشه... محبت من و بابا به دخملی صدچندان شده قربونش برم الهی بسکه شیرینه هنوز کسی از فامیل خبر نداره فقط مامانم و مرضیه و زنداداشم میدونن خیلی جالبه که کسی متوجه نشده.. دیروز رفتم سنوی سلامتی جنین قربونش برم الهی یه میگوی کوچولو دست پا سر همه چی کامل بهش لبخند زدم گفتم قربونت برم مامانی کی میشه ببین...
28 بهمن 1393

شمارش معکوس برای پایان انتظار ...(✿◠‿◠)

واااااااااااااااای خدایاااااااااا باورم نمیشه ...   یعنی داره انتظارم تموم میشه؟ یعنی دخترم دو روز دیگه تو بغلمه؟   نازش میکنم بوسش میکنم ازش بو میکشم صدای گریه هاش دلمو میبره وغش و ضعف میکنم برای خنده هاش ........   واه ی که چقدر قشنگه اون لحظه ها...             چقدر شیرینه دردهایی رو که با امید لمس کردنش تحمل میکنم چقدر لذت بخشه وقتی که تلاش خواهم کرد برای اینکه بهش شیر بدم ... وقتی بهش فکر میکنم میخوام پرواز کنم ... صبرم سر اومده  تحمل این یکی دو روز خیلی سخته اما شورانگیز و پروانه ای...   بابایی از من بیشتر هیجان داره, وای که نمیدونی...
13 دی 1391

آنچه گذشت (◕‿◕)

دیلینگ دیلینـــــــــــــگ ما اومدیـــــــمممم              سل ام سل ام صد ت اسل ام به همه ی دوست جونیه ا دخملم یه مدته که نمیتونم بیام و برات مطلب بذارم آخه نسبت به کـ ا مپیوتر حساس شدی و اذیت میشی  خلاصه برات میگم اتفاقات این چند مدت رو: شنبه دوهفته ی پیش بود که م ام ان جون مهری و خ اله محبوبه ب ال اخره از شیر از دل کندن و  اومدن دزفول حس ابی زحمت کشیده بودن و بر ...
15 آبان 1391

اندر احوالاتمان...

                  سلام به همه ی دوستای مهربون نی نی وبلاگی  و دخمل نازم جیگل مامان که تو این مدت حسابی منو نگران کرده بود پست قبلی رو پـاک کردم چون موجب ناراحتی دوستان شده بود از همتون عذر میخوام خداروشکر وقتی به پزشکم مراجعه کردم و سونو گرفتم بـا چند روز استراحت  حالم بهتر شدو بـازم شیطنتهای نی نی شروع شد الهی فدات بشم مامان نبینم دیگه این روزا رو   چند روزه خوابت رو میبینم  میبینم که به دنیا ا ومدی و از پـ ا هات آویزونت کردن و داری گریه میکنی ا ز گریه کردنت خوشحال میشم دلم میخواد زودی...
27 مهر 1391

از شهریور چه خبر؟!

  دینگ دیـــــــــــــنگ سلاااااااااام     ما برگشتیــــــم   اونم با اخبار شهریور ماه   اول شهریور وروجک من  چند روزی بود که وارد ماه ششم شده بود و اون روز ,روز عقد پسر خاله خودم احسان جون بود بردمت جشن و حسابی خوشحالی کردی عزیز دلم , بیشتر فامیلهامون که تازه فهمیده بودن میومدن پیشمون و بهمون تبریک میگفتن خیلی خوش گذشت چند روز بعد هم بابا جون مرتضی رفتن زیارت عتبات و وقتی که میخواستن برگردن من و تو و بابا رفتیم خرم آباد و به اتفاق خاله محبوبه و مامان جون مهری و دایی منصور و زن دایی جون و عمه های من رفتیم به استقبالشون خیلی با شکوه بود اون لحظه برای من که همیشه آر...
28 شهريور 1391

احساس اولین حرکات نی نی

شب نیمه ی شعبان هر سال تو شهر ما هم دزفول مثل بقیه ی شهرها ولادت آقا امام زمان رو جشن میگیرن. ما هم هر سال برای سلامتی و فرج آقا یه مقدار شیرینی و شکلات بین مردم پخش میکنیم.   امسال یه خورده که چه عرض کنم خیلی با سالهای دیگه فرق داشت...چرا؟؟!! خوب معلومه جیگر مامانی چون تو رو داشتیم و اینبار سه تایی میرفتیم تا تو شادی مردم شریک بشیم عزیز ماماااان بابایی کلی شیرینی خرید و برای سلامتی و فرج آقا برد مسجد یه بسته هم برای خودمون خرید آورد خونه منم یه مقدار شکلات رو بسته بندی کردم قرار بود بدیم به بچه های سر کوچه تا پخششون کنن همین کار رو هم کردیم اما شیرینیها رو بابایی آورد و گفت این برای سلامتی نی نیمون ایش...
10 مرداد 1391